دکتر حیدر تورانی
چگونه میتوان باور کرد و چگونه میتوان باوراند که انسانی با تنی رنجور، رنج ساعتها سفر را بر خود هموار کند و تنها برای وداع با آقا و مرادش راهی تهران شود؟ مگر میتوان عاشق را با دلیل و برهان از دیدار محبوب بازداشت؟ آنجا که دل به میدان میآید، عقل فقط نظارهگر است. هرچه به آن آشنای دور از پایتخت میگفتم: «این سفر برای تو دشوار است، بمان و خود را به زحمت مینداز»، لبخندی آرام بر لبانش مینشست؛ لبخندی که گویی میگفت: «این راه را با پا نمیروم، با دل میروم.» دلش دریایی متلاطم از شوق و ارادت بود و لحظهای از نجوا با محبوبش بازنمیایستاد. من میخواستم عطش او را با واژهها فرو بنشانم، غافل از آنکه تشنگی عشق، فقط با جرعهای از چشمه حضور آرام میگیرد. او مرا میفهمید، اما من هنوز از فهم جهان عاشقانه او فاصله داشتم.
هنگامی که برای وداع با رهبر شهید وارد مصلای تهران شدم، خود را میان دریایی از انسانهایی یافتم که با قلبهایشان آمده بودند، نه فقط با گامهایشان. در همان ازدحام، دستی آرام بر شانهام نشست. برگشتم؛ ناباورانه او بود. از شهرستان خود را به تهران رسانده بود. بیآنکه کلامی بر زبان آورد، در چشمانم نگریست؛ با نگاهی که سخن میگفت ولی اشک، زلالترین ترجمان آن بود و چهرهای که آرامش و محبت از آن میبارید. لحظهای بعد مرا در آغوش کشید؛ آغوشی که از هزاران واژه رساتر بود. بیاختیار گریست؛ گریستنی از جنس عشق، وفاداری و دلتنگی، نه از سر ضعف. در آن لحظه، احساس کردم جایگاه من و او عوض شدهاست. من آمده بودم تا شاید مرهمی بر دل او باشم، اما این او بود که با اخلاص و صفای بیپیرایهاش، درسی بزرگ به من آموخت. فهمیدم عشق، نیازی به استدلال ندارد؛ ایمان، با برهان زنده نمیماند و دلدادگی را نمیتوان با محاسبه سنجید.
در این روز بیش از آنکه شاهد یک وداع باشم، شاهد عظمت ایمان، وفاداری و دلدادگی انسانی بودم که عشق را با تمامی وجود زندگی میکرد. دریافتم که ارزش انسانها فقط در توان جسمانی یا محاسبات عقلانی نیست؛ گاه آنچه آدمی را به حرکت وامیدارد، نیرویی است که از ژرفای جان برمیخیزد. احترام به باورهای صادقانه، همدلی با احساسات پاک و ارج نهادن به عشقهای بیریا، از والاترین فضیلتهای انسانی است. چه زیباست اگر پیش از آنکه دیگران را با منطق خود قضاوت کنیم، لحظهای در جهان دل آنان قدم بزنیم؛ زیرا بسیاری از رفتارهایی که با عقل به دشواری فهمیده میشوند، با زبان عشق و اخلاص معنا مییابند. شاید راز ماندگاری انسان نیز همین باشد که بتواند در کنار خرد، برای محبت، وفاداری و دلدادگی صادقانه نیز جایگاهی شایسته قائل شود. «خداوند گاه بندگانش را نه با دانستههایشان، که با دلدادگیهایشان میآزماید؛ و خوشا آنان که در آزمون عشق، سربلند بیرون میآیند.»
شما چه نظری دارید؟